![]() |
![]() |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:36 توسط محبوبه |
|
|
شاید مرا دیگر نشناسی ، شاید مرا به یاد نیاوری ، اما من تورا خوب می شناسم . ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا . یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم ، تو می خندیدی و من پشت خند ه ها پیدایت میکردم . خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود نور ازلای انگشت های نازکت می چکید . راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند . یادت می آید ؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان ، تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد . اما زورش به ما نمی رسید . فقط میگفت : همین که پایتان به زمین برسد ، میدانم چطور از را ه به درتان کنم . تو ، شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی . آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی . اما همیشه خواب زمین را می دیدی . آرزوئی رویا های تو را قلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا بیائی و همیشه این را به خدا می گفتی و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد من هم همین کار را کردم ، بچه های دیگر هم ، ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد . تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تورا ، ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا ، ما گم شدیم و خدا را گم کردیم .................. دوست من ، همبازی بهشتی ام نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده ، هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند : از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است ، اگر گم شدی از این راه بیا . بلند شو ، از دلت شروع کن . شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:11 توسط محبوبه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| گالری |
|
گالری عکس نیلوفرانه گالری موزیک نیلوفرانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 آبان 1387 خرداد 1387 بهمن 1386 دی 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|