![]() |
![]() |
|
|
دنیا دیوارهای بلندی دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند ، نمی شود از دیوارها بالا رفت . نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید ، اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم رو تحریک میکنه : کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد . شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم .شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد . با این دیوارها چه می شود کرد ؟ می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلاٌ فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای را برداشت و کند وکند . شاید دریچه ای ، شاید شکافی ، شاید روزنی . همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم . حتی به قدر یک سر سوزن ، برای رد شدن نور ، برای عبور عطر و نسیم ، برای ....... گاهی ساعت ها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنائی را آز آن طرف بشنوم . اما هیچ وقت ، همه چیز ساکت نیست و همیشه خبری هست که صدای روشنائی را خط خطی کند . دیوارهای دنیا بلند است ، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار . مثل بچه ی
بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد . به امید آن که شاید در آن خانه باز شود . گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار .
من بارها و بارها جلو پریدن و آزاد گشتنش رو گرفته بودم بارها دیده بودم برای پرواز به درودیوار قفس شیشه ای تن من زده بود ، اینقدرکه از تاب و توان می افتاد و با حسرت ، فقط زیبائی و روشنائی حیاط همسایه رو تماشا می کرد و در تب و تاب
می سوخت . دیر زمانیست که دیگر این دل ، دل نیست دیگر جلو او را نمی توانم گرفت
عاشق شده است ، عاشق همسایه . دیگرتاب و توانم نیست ، در هجرم وسرگردان ، باتمنای دلم راهی شدم ،حالا دیگرهر شب وهر روزدرتمنای وصال همسایه بی قرارم ، با دلم همدست شده ام
همه روزدلم را پرتاپ میکنم آن طرف دیوار، حیاط همسایه ، ودر می زنم
در می زنم ، در می زنم و می گویم (( دلم افتاده توی حیاط شما ، می شود دلم را پس
بدهید ......)) کسی جوابم را نمی دهد ، کسی در را برایم باز نمی کند . اما همیشه ، دستی ، دلم را می اندازد این طرف دیوار . همین . ومن این بازی را دوست دارم همین که دلم پرت
می شود این طرف دیوار ، همین که ..... من این بازی را ادامه می دهم و آنقدر دلم را پرت می کنم ، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند ، تا دیگر دلم را پس ندهند . تا آن در را باز کنند و بگویند : بیا خودت دلت را بردار و برو . آن وقت که برای برداشتن دلم وارد حیاط همسایه شدم دیگر بر نمی گردم ، بر نمی گردم آنجا حیاط عشق و روشنائی ونور است حیاط همسایه من خانه خداست . من این بازی را ادامه میدهم تا .......
((از عرفان نظر آهاری البته با کمی تغییر و پوزش از نویسنده محترم )) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 8:39 توسط محبوبه |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:40 توسط محبوبه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| گالری |
|
گالری عکس نیلوفرانه گالری موزیک نیلوفرانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 آبان 1387 خرداد 1387 بهمن 1386 دی 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|