![]() |
![]() |
|
|
دوست داشتن از عشق برتر است ...
آب می خورد و هر چه از غریزه سرزند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع
می کند و تا هر جا که یک روح ارتقاع دارد ، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد.
عشق در غالب دلها در شکلها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و
حالات و مظا هر مشترکی است اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد
واز روح رنگ می گیرد وچون روح ها، برخلاف غریزه ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و
بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می توان گفت که به شماره هر روحی، دوست
داشتنی هست . عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست؟
یک « خود جوشی ذاتی » است و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی
می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند وگاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه
می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند پس از انفجار این صاعقه است
که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه، پس از
جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم را
نمی شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پس از عشق ، که درد کوچکی نیست ، فراوان است . اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید، و در حقیقت، در آغاز، دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند. و پس از « آشنا شدن » است که « خودمانی » می شوند ، دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو دربایستی ها احساس خودمانی کنند و این حالت بقدری ظریف و فرّار است که بسادگی
بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 9:31 توسط محبوبه |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 12:37 توسط محبوبه |
|
|
دنیا دیوارهای بلندی دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند ، نمی شود از دیوارها بالا رفت . نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید ، اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم رو تحریک میکنه : کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد . شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم .شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد . با این دیوارها چه می شود کرد ؟ می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلاٌ فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای را برداشت و کند وکند . شاید دریچه ای ، شاید شکافی ، شاید روزنی . همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم . حتی به قدر یک سر سوزن ، برای رد شدن نور ، برای عبور عطر و نسیم ، برای ....... گاهی ساعت ها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنائی را آز آن طرف بشنوم . اما هیچ وقت ، همه چیز ساکت نیست و همیشه خبری هست که صدای روشنائی را خط خطی کند . دیوارهای دنیا بلند است ، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار . مثل بچه ی
بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد . به امید آن که شاید در آن خانه باز شود . گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار .
من بارها و بارها جلو پریدن و آزاد گشتنش رو گرفته بودم بارها دیده بودم برای پرواز به درودیوار قفس شیشه ای تن من زده بود ، اینقدرکه از تاب و توان می افتاد و با حسرت ، فقط زیبائی و روشنائی حیاط همسایه رو تماشا می کرد و در تب و تاب
می سوخت . دیر زمانیست که دیگر این دل ، دل نیست دیگر جلو او را نمی توانم گرفت
عاشق شده است ، عاشق همسایه . دیگرتاب و توانم نیست ، در هجرم وسرگردان ، باتمنای دلم راهی شدم ،حالا دیگرهر شب وهر روزدرتمنای وصال همسایه بی قرارم ، با دلم همدست شده ام
همه روزدلم را پرتاپ میکنم آن طرف دیوار، حیاط همسایه ، ودر می زنم
در می زنم ، در می زنم و می گویم (( دلم افتاده توی حیاط شما ، می شود دلم را پس
بدهید ......)) کسی جوابم را نمی دهد ، کسی در را برایم باز نمی کند . اما همیشه ، دستی ، دلم را می اندازد این طرف دیوار . همین . ومن این بازی را دوست دارم همین که دلم پرت
می شود این طرف دیوار ، همین که ..... من این بازی را ادامه می دهم و آنقدر دلم را پرت می کنم ، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند ، تا دیگر دلم را پس ندهند . تا آن در را باز کنند و بگویند : بیا خودت دلت را بردار و برو . آن وقت که برای برداشتن دلم وارد حیاط همسایه شدم دیگر بر نمی گردم ، بر نمی گردم آنجا حیاط عشق و روشنائی ونور است حیاط همسایه من خانه خداست . من این بازی را ادامه میدهم تا .......
((از عرفان نظر آهاری البته با کمی تغییر و پوزش از نویسنده محترم )) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 8:39 توسط محبوبه |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:40 توسط محبوبه |
|
|
اشو در موردمرگ ومردن چنین میگوید: مردم از خود مرگ به اين دليل مي ترسند كه نمي توانند واقعاً تصور كنند كه براي آنان نيز رخ خواهد داد. آيا وقتي كه من از فکرمرگ خودم احساس هيجان زياد مي كنم، خودم را گول مي زنم؟ چنين احساس مي كنم كه اگر براي آن واقعه آمادگي وجود داشته باشد، اگر تاجاي ممكن در مورد آن آگاهي گردآوري شده باشد و در محيطي شعف آور و با دوستاني مهربان صورت گيرد، مرگ مي تواند اعجاب آورترين تجربه باشد؟ " خود مرگ وجود خارجي ندارد. آنچه كه واقعاً رخ مي دهد، تحول آگاهي است از يك شكل به شكلي ديگر، يا در نهايت و در غايت، از شكل به بي شكلي. تمام نكته در اين است كه آيا شخص مي تواند آگاهانه بميرد و يا اينكه به روش متداول ، در ناآگاهي مي ميرد. طبيعت چنين مقرر ساخته كه پيش از مرگ، شخص كاملاً بيهوش شود، وارد كوما coma شود، تا چيزي را نشناسد. اين فقط بزرگترين عمل جراحي ممكن است. اگر جراح بخواهد بخشي كوچك از بدن را بردارد، بايد بيمار را بيهوش سازد، در غير اينصورت هرگونه امكاني هست كه درد چنان زياد باشد كه قابل تحمل نباشد. و در درد و رنج، عمل جراحي شايد موفقيت آميز نيز نباشد .آنچه كه جراح ها انجام مي دهند، طبيعت هزاران سال است كه انجام داده است و عمل جراحي طبيعت بسيار عظيم تراست. تمام بدن را مي برد، نه تنها يك بخش از آن را، طبيعت در هنگام مرگ، آگاهي را به يك شكل ديگر منتقل مي كند. فقط وقتي كه تقريباً به اشراق رسيده باشي ، درست در مرز اشراق باشي ، مي تواني هشيار بماني، زيرا تمام روند اشراق، آفرينش فاصله بين تو و بدنت است، بين تو و ذهنت. اگر آن فاصله كافي باشد، آنوقت مي تواني هشيار بماني و هرچيزي مي تواند براي بدن رخ بدهد ، مي تواني آن را تماشا كني، گويي كه براي ديگري رخ مي دهد. آنگاه مرگ پديده اي واقعاً اعجاب آور و هيجان انگيز است، ولي نه قبل از آن. به عبارتي ديگر: براي زيبا مردن، فرد بايد زيبا زندگي كند. براي اينكه انسان در هيجان و سرور و اعجاب بميرد، بايد زندگيش را براي شعف، هيجان و اعجاب آماده كند. مرگ فقط نقطه ي فراز است، نقطه ي اوج زندگيت است. مرگ مخالف با زندگي نيست، زندگي را از بين نمي برد .براي همين است كه گفتم مرگ آنطور كه تصور مي شود، وجود خارجي ندارد. مرگ درواقع، به بدن فرصتي ديگر براي رشد مي دهد. و اگر به تمامي رشد كرده باشي، نيازي به فرصتي ديگر نيست، آنوقت وجود تو وارد وجود غايي مي شود. تو ديگر قطره اي كوچك و جدا نيستي، بلكه تمامي اقيانوس وجود هستي.
بها گوان شری راجنیش( اشوه) کیست ؟ اوشو مرشدی به اشراق رسیده است که با تمامی امکانات مشغول به کار است تا به انسانها کمک کند که از مرحله دشوار توسعه ی معرفت عبور کنند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 11:0 توسط محبوبه |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 12:34 توسط محبوبه |
|
|
هرانساني با سرنوشتي مشخص به اين دنيا قدم مي گذارد ، او وظيفه اي داردكه بايد ادا كند . پيامي كه بايد ابلاغ شود ، كاري كه بايد تكميل گردد ، تو تصادفاً اينجا نيستي ، بلكه به طور هدفمندي اينجا هستي . درپس وجود تو منظوري نهفته است . كل هستي برآن است كاري را از طريق تو به انجام برساند . خلاق باش . نگران نباش چه مي كني ، انسان كارهاي بسياري را بايد انجام دهد اما هركاري مبتكرانه از روي شيفتگي واخلاص انجام بده ، آن گاه كار تو عبادت مي شود. هرگز اشخاص را ابزار به حساب نياور ، آن ها به سهم خود مقصودهائي هستند . به آنها به پيوند در عشق وبااحترام . هرگز مالك آنها مشو وبرده آنها هرگز. به ايشان وابسته مشوومگذار افراد پيرامونت به
تو وابسته شوند. آن گاه كه به ديگران هيچ نيازي نداشتي ، توانائي پذيرفتن عشق را
خواهی يافت .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 10:33 توسط محبوبه |
|
|
هیچم انگار پوچم ٬ انگار اصل می خواهم ٬ وصل میخواهم ٬ شاید در این راه ٬ من شوم رسوا ٬ یا شوم پیدا ٬ شاید که این ره رود به دنیا یا که کویری تشنه از فراق آب وتا قیمامت اسیردرچنگال شنها یا زمینی یخ بسته ولرزان ازسرما یا که بی راهه ای تا ابد به ناکجاها ٬ هیچ کس نمیداند ٬ هیچ کس نمی فهمد عاقبت من به کجا رفتم ٬ شاید که رفتم من تا به نزدیک خدا بالا ٬ اما من ندیدم هرگز هیچ عشقی را بدین حد ساده وشیوا ٬ آری اصل من این بود ٬ وصل من این بود ٬ تا ابد من با خدا تنها.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 10:40 توسط محبوبه |
|
|
خداوند کلمه است. خدا در همه چيز تجلي مي يابد اما کلمه يکي از ابزار هاي محبوب تجلي است ٬ چراکه کلمه انديشه استحاله يافته به ارتعاش است . چيزي که پيش از اين انرژي بود ، در فضا درپيرامون انسان پخش ميشود ، براي همين است که بايستي بسيارمراقب کلماتي که به ز بان ميآوريم باشيم.کلمه نيرويي عظيم تراز تمام آئين ها دارد وخداوند در واژه ها حاضراست . (پائولو کوئليو) |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 11:49 توسط محبوبه |
|
|
روزگاری است که در نور زیبایت ، به زندگی خویش ادامه می دهم روزگاری است که لبخند را به من بخشیده ای تا بواسطه آن غمها ازسینه ام بیرون روند و پراکنده گردند ، آنگونه که گفته بودی. هجوم سایه ها ، بارها و بارها میان من و تو خواستند جدایی بیافکنند ، اما قدرت تومانع گردید وقدرتم را افزون نمودی.
سکوت از خاموشی خویش استفاده کرد تا مرا فریب دهد و تو آمدی و در سکوتم جای گرفتی. عاشقت شدم وراه بسویت نهادم آنچنان که راه خویش را فراموش نمودم.
هجوم دوباره تاریکی مرا آزارمی دهد.هجوم بی رحمانه سایه ها ، باردیگر مرا آزاردادند ومن خشنود گشتم ٬ زیرا راهی که بسوی تو برگزیدم حقیقت بود و بدین سبب آزار دیدم. صبر می کنم ای خداوند٬ صبر می کنم واین شکنجه ها را با لبخندی که توبه من آموختی ، پاسخ می دهم.زیرا می دانم ٬ در راه عشق باید هزاران شکنجه را تحمل نمود تا به معشوق رسید با تو می مانم و عهد دوستی ام را با تو محکم تر می نمایم تا آنگاه که اراده ات برتمامی زمین بوقوع پیوندد و نور زندگی بخشت ، ما را آرامشی ابدی دهد.
|
||||
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم تیر 1386ساعت 14:18 توسط محبوبه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم تیر 1386ساعت 13:11 توسط محبوبه |
|
|
شادی های شما همان غم های شماست که نقابش را برداشته است. و جامی که خنده هایتان از آن می جوشد همان است که ازاشک هایتان پر شده بود.هرچه غم عمیق تروجود شما را می کاود گنجایشی فراختر برای شادی خواهید داشت. آیا آن عود که آهنگش دل شما را می نوازد همان چوبی نیست که دلش را با تیغ تیز تهی کرده اند؟ وقتی شاد و خرم هستی به اعماق قلبت نگاه کن تا ببینی که این قلب همان است که تو راغمگین کرده بود. وهنگامی که غم بر تو چیره شود بازدر قلبت نگاه کن تا براستی ببینی در فراق آنچه قلبت را ازشادی پر کرده بود گریه می کنی و هنگامی که یکی از آن دو در کنارت نشسته است بیاد ار که آن دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است. (جبران خلیل جبران) |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم تیر 1386ساعت 10:32 توسط محبوبه |
|